محال بود بی بی را پای تلویزیون ببینی و یکی از آقایان در حال سخنرانی نباشند. بی بی از اون پیرزنهای اهل منبر بود. یک پایه ثابت منبر افرادی مثل شهید دستغیب و بچه هاش و کلا خانواده دستغیبها و خیلی های دیگه. حالا که بی بی دیگه پیر شده بود و تلویزیون هم منبرها را آورده بود توی خانه بی بی همیشه پای منبر تلویزیون بود. ما هم بچه و عاشق کارتون دیدن. همین بود که حوصلمون بد جوری سر می رفت وقتی بی بی داشت تلویزیون می دید. برامون هم فرقی نمی کرد که پای منبر آقای خمینی نشسته یا آقای منتظری. هر چی بود این انتظار برای تمام شدن سخنرانی خاطره بی بی ریزنقش و دوست داشتنی ما را با اون صورت گردش توی ذهن من با یک نفر عجین کرد. آیت الله منتظری. یک آیت الله ریز نقش با صورتی گرد. که بی بی من جزو منبر نشینان تلویزیونی اش بود.
سالها گذشت. بی بی از دنیا رفت و ما هم کم کم بزرگ شدیم و نفهمیدیم چی شد که آیت اله منتظری هم دیگه پیداش نشد. دیگه نه حرفی نه یادی، هیچ. فقط گاهی اونم گاهی از مامان می شنیدم که می گفت: هیچ کس منتظری نمی شه. سواد منتظری را کی داشت؟. اینجا بود که اگر از مامان همیشه نگران من می پرسیدی منتظری چی شد؟ می گفت ساده بود ساده. هیچی ولش کن. یک جوری می گفت که من می فهمیدم این از اون حرفاست. حرفای ممنوع. حرفهای خاکستری. از اون حرفهایی که توی دهه 60 خیلی زیاد بود اما کسی نمی گفت. و برای من با همه بچگی ام این حرفها رنگ داشت. رنگ خاکستری.
سالها گذشت و مریضی مامان بزرگ، دختر بی بی موجب شد که خیلی وقت نکنیم از بی بی یاد کنیم. اون چهره گردش رفت پشت بقیه خاطره ها و آیت الله صورت گرد را هم از یادمون برد که برد که برد...
مدتهاست که دیگه به نظر می رسید بزرگ شدم. همه خاطره ها هم برام بزرگ شدن و رنگ گرفتن. همه داشتن سبز می شدن الا یکی. همون آیت الله صورت گرد که هنوز برام خاکستری بود. کم کم نه تنها خاطره هام که ایران هم برای من و بقیه ایرانی ها در حال سبز شدن بود که از گوشه ای از تاریخ صدای قدیمی را شنیدیم که با ما همصدا بود و ما را به سبز شدن فرا می خواند. کم کم آن صدای قدیمی آشنا شد و از پشت همه خاطره های خاکستری سر بیرون آورد و بالاخره سکوت چندین و چند ساله خودش را شکست. آیت الله حسینعلی منتظری شد پدر معنوی جنبش سبز. یادم به بی بی افتاد با اون صورت گرد دوست داشتنی و مهربون. راستی چرا بی بی اینقدر آیت الله را دوست داشت.
پس از سالها دوری از ذهنهای مردم ایران و پس از سالها تحمل تهمتها آیت الله منتظری در حال از پشت خاطره های رنگارنگ دهه شصت مردم ایران بیرون آمد که یک صدا می گفتند: مراجع واقعی منتظری صانعی...
امروز چهارمین روز از درگذشت آیت الله منتظریه. و من موندم توی کار و حکمت خدا. که چطور منتظری را برای امروز نگه داشت. برای روزی که او را عزیز دارد و در اوج عزت، او را ببرد. یاد یک حرف مامان افتادم که همیشه می گه عزت و ذلت دست خداست.
وای به حال اونهایی که خدا نگهشون داشته تا در اوج ذلت ببردشون.
راستی خدا بی بی را بیامرزه. اگر اون نبود هیچ خاطره ای از آیت الله منتظری توی ذهن من شکل نمی گرفت.
خاطره ای که دیگه خاکستری نیست. سبزه سبزه سبز شده....