کابوس بیداری...
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  

نمی تونم باور کنم که خودش بود

حتی اگر هم خودش بود نمی تونم باور کنم که بیدار بودم

خواب بودم. اقلا تا دقایقی بعدش فکر می کردم این یک کابوس بوده و من به زودی از خواب بیدار می شم. روز می شه بهش زنگ می زنم اون قطع می کنه و خودش با صدای همیشه مهربونش با من حرف می زنه. 

اون شب اما نه بویی نه صدایی نه ندایی از اون مهربونی نبود. اصلا او نبود. نمی تونسته باشه. نه باور نمی کنم.

اون شب با این امید به خواب رفتم که خدا خودش این کلاف سر در گم را باز کنه. کلافی که اونقدر سر در گم و پراکنده شده که هی داره جلوی پای اینو و اون را می گیره و می زندشون زمین. من اون شب واقعا زمین خوردم.

به گناه ناکرده. از اس ام اس هاش خیلی چیزی سر در نیاوردم. فقط شراره خشم و داوری های نابه جا از توش می زدن بیرون و عین تو گوشی های محکمی که به ناحق باشه روی صورتم می نشست. هنوز احساس می کنم جای تو گوشی ها مونده روی صورتم و درد می کنه و کبود شده.

با این حال هنوز ازش قطع امید نکردم. هنوز هم امیدوارم که به اشتباه خودش و به قضاوتهای ناصحیح خودش پی ببره. و دوباره ما بشیم همونی که بودیم. نمی دونم آیا اگر واقعا من توی این قضیه بی تقصیر باشم که خودم فکر می کنم هستم، خدا کمک می کنه حسن نیتم را به او ثابت کنم. البته به شرطیی که خودش هم بخواد. اگر اون براش مهم نباشه خوب من هم نمی تونم خودم را بهش تحمیل کنم. 

با این حال همچنان با دلی شکسته دعا می کنم خدا خودش این مشکل را که حدس می زنم فقط بر اساس سوء تفاهم شکل گرفته حل کنه.

 



 
از آن ماست پیروزی ...
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸  

بپا خیزید!
...
شما

را عزمی اکنون راسخ و پی گیر می باید

شما را این زمان باید

دلی آگاه

همه با همدگر همراه

نترسیدن زجان خویش

روان گشتن به سوی دشمن بد کیش

نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار

شکستن شیشه نیرنگ

بریدن رشته تزویر

دریدن پرده پندار

 

درفش کاویان (2)

حمید مصدق



 
آیت الله سبز
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸  

محال بود بی بی را پای تلویزیون ببینی و یکی از آقایان در حال سخنرانی نباشند. بی بی از اون پیرزنهای اهل منبر بود. یک پایه ثابت منبر افرادی مثل شهید دستغیب و بچه هاش و کلا خانواده دستغیبها و خیلی های دیگه. حالا که بی بی دیگه پیر شده بود و تلویزیون هم منبرها را آورده بود توی خانه بی بی همیشه پای منبر تلویزیون بود. ما هم بچه و عاشق کارتون دیدن. همین بود که حوصلمون بد جوری سر می رفت وقتی بی بی داشت تلویزیون می دید. برامون هم فرقی نمی کرد که پای منبر آقای خمینی نشسته یا آقای منتظری. هر چی بود این انتظار برای تمام شدن سخنرانی خاطره بی بی ریزنقش و دوست داشتنی ما را با اون صورت گردش توی ذهن من با یک نفر عجین کرد. آیت الله منتظری. یک آیت الله ریز نقش با صورتی گرد. که بی بی من جزو منبر نشینان تلویزیونی اش بود. 

سالها گذشت. بی بی از دنیا رفت و ما هم کم کم بزرگ شدیم و نفهمیدیم چی شد که آیت اله منتظری هم دیگه پیداش نشد. دیگه نه حرفی نه یادی، هیچ. فقط گاهی اونم گاهی از مامان می شنیدم که می گفت: هیچ کس منتظری نمی شه. سواد منتظری را کی داشت؟. اینجا بود که اگر از مامان همیشه نگران من می پرسیدی منتظری چی شد؟ می گفت ساده بود ساده. هیچی ولش کن. یک جوری می گفت که من می فهمیدم این از اون حرفاست. حرفای ممنوع. حرفهای خاکستری. از اون حرفهایی که توی دهه 60 خیلی زیاد بود اما کسی نمی گفت. و برای من با همه بچگی ام این حرفها رنگ داشت. رنگ خاکستری. 

سالها گذشت و  مریضی مامان بزرگ، دختر بی بی موجب شد که خیلی وقت نکنیم از بی بی یاد کنیم. اون چهره گردش رفت پشت بقیه خاطره ها و آیت الله صورت گرد را هم از یادمون برد که برد که برد...

مدتهاست که دیگه به نظر می رسید بزرگ شدم. همه خاطره ها هم برام بزرگ شدن و رنگ گرفتن. همه داشتن سبز می شدن الا یکی. همون آیت الله صورت گرد که هنوز برام خاکستری بود. کم کم نه تنها خاطره هام که ایران هم برای من و بقیه ایرانی ها در حال سبز شدن بود که از گوشه ای از تاریخ صدای قدیمی را شنیدیم که با ما همصدا بود و ما را به سبز شدن فرا می خواند. کم کم آن صدای قدیمی آشنا شد و از پشت همه خاطره های خاکستری سر بیرون آورد و بالاخره سکوت چندین و چند ساله خودش را شکست. آیت الله حسینعلی منتظری شد پدر معنوی جنبش سبز. یادم به بی بی افتاد با اون صورت گرد دوست داشتنی و مهربون. راستی چرا بی بی اینقدر آیت الله را دوست داشت. 

پس از سالها دوری از ذهنهای مردم ایران و پس از سالها تحمل تهمتها آیت الله منتظری در حال از پشت خاطره های رنگارنگ دهه شصت مردم ایران بیرون آمد که یک صدا می گفتند: مراجع واقعی      منتظری صانعی...

امروز چهارمین روز از درگذشت آیت الله منتظریه. و من موندم توی کار و حکمت خدا. که چطور منتظری را برای امروز نگه داشت. برای روزی که او را عزیز دارد و در اوج عزت، او را ببرد. یاد یک حرف مامان افتادم که همیشه می گه عزت و ذلت دست خداست.

وای به حال اونهایی که خدا نگهشون داشته تا در اوج ذلت ببردشون. 

راستی خدا بی بی را بیامرزه. اگر اون نبود هیچ خاطره ای از آیت الله منتظری توی ذهن من شکل نمی گرفت. 

خاطره ای که دیگه خاکستری نیست. سبزه سبزه سبز شده....



 
غم نوستالژیک
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸  

دیشب حالم خوب نبود صبح هم که بیدار شدم حالم خوب نبود

دچار یک غصه ازلی شده بودم از اونهایی که دوس نداری زورکی خوبش کنی ولش می کنی به حال خودش تا کی خوب بشه

اما روز خوبی بود

خیلی خوب

خیلی خوش گذشت خندیدم عکس گرفتیم هدیه دادیم و گرفتیم و ... با سرخوشی هر چه تمام تر اومدم خونه

الان وقت خوابه و احساس می کنم خوشحال بودن دیگه بسه

از اینکه خوشحال بودم و احساس کردم داره خوش می گذره عذاب وجدان گرفتم

از دم دمای عصر دنبال یک دلیل ارزشی برای غصه خوردن می گردم

احمقانه است؟!!! نمی دونم

تا حالا کسی از غضه خوردن به جایی نرسیده ولی به هر حال چند پرس اشک حتی پای سریال طنز مسافران به آدم کمک می کنه

دنبال یک غم نوستالژیک هستم.

 

راستی ماه آذر ماه عاشقی مبارک

پاییز هم برای خودش پر از شاعرانگی و پر از غم نوستالژیکه 



 
دوست
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  

دوست خوب دوستیه که بتونی در مورد یک کتاب با او حرف بزنی.
فعلا این تنها مشخصه ای از یک دوسته که من بهش احتیاج دارم
و البته در کار نیست
جای زینب بد جوری خالیه بد جور، اگر بود می شد در مورد هزاران کتاب نوشته و نانوشته باهاش حرف زد



 
امان از مهربونی
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸  

دلم گرفته

چرا ما آدمها گاهی نسبت به هم بد می شیم و اصلا برامون مهم نیست که با هم بدیم. مگر خوب بودن چه ایرادی داره. اگر همه خوب نباشن آره خوب بودن برای یک عده می شه دردسر ولی وقتی همه خوب باشن و با وجود تفاوتها با هم زندگی کنند دیگه هیچ کس اذیت نمی شه.

البته این چیزی که می گم در مورد جمعهای کوچیک مثل جمع ما توی شرکته. امروز پاک سیما به همه ما بدجوری توهین کرد شوریان هم طرحی را که همه دارن اجرا می کنند به مسخره گرفت. اما من چه کار کردم!! بعد از اون همه بحث و جدل باهاشون خیلی مهربونانه و دوستانه حرف زدم و با این کارم به بقیه هم توهین کردم.

این بار اول نیست که به خاطر مهربونی بیجا خودم ضربه می خورم. امشب بعد از مدتها احتیاج به قرص آرامبخش پیدا کردم. هیچ وقت این جمله طلایی خاله نازی را یادم نمی ره وقتی که من و بهاره و لیلا و محمد و حسن براش جشن تولد ناگهانی گرفتیم. من اون موقع نفهمیدم خالم چی گفت اما توی چند سال اخیر بارها  و بارها یاد اون جمله خاله ام افتادم: بچه ها شما خیلی مهربونید و از این مهربونی تون ضربه می خورید.

حالا بعد از گذشت بیشتر از 10 سال از اون روز برای چندمین بار طعم تلخ ضربه از ناحیه مهربونی را چشیدم. هر چند تلخ تر از ضربه های قبلی نبود اما چون بد موقع بود بدجوری اذیتم می کنه.

 

خدایا مهربونی را از آدمهای مهربون نگیر

ولی به بدجنسها هم کمی انصاف و گذشت بده!!

 

 



 
به جای یک کامنت
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧  

اومدم برای یک آقا پسر که حدس می زنم دبیرستانی است کامنت بگذارم. گفتم بهتره بشه یک پست توی این وبلاگ قدیمی دوست داشتنی:

دنیاهامون فرق داره چون تو یک پسر دبیرستانی هستی و من یک دختر دبیرستانی بودم. تو مال این سالهایی و من مال سالها پیش. من هنوز هیچی نشده دلم برای الانم هم تنگه چه برسه بعدا که پیر بشم.
 به عنوان کسی که دلش برای نوجوانی هاش هر روز تنگ می شه بهت توصیه می کنم توی لحظه به لحظه زندگی ات زندگی کن. همه دلخوشی الان من هم به همینه. من اون موقع در لحظه به لحظه زندگی ام زندگی کردم. البته هیچ کاری هم نکردم که امروز ازش پیشمون باشم ولی باز هم دلم برای خودم تنگ می شه. اونقدر تنگ که... ولش کن. قدر خودت و سن و سالت رو بدون. به خاطر هیچ چیز از کارهایی که توی این سن می تونی انجام بدی نگذر.
نه نه منظورم اونهایی که الان داری فکر می کنی نیست. منظورم چیزهایی مثل:
راه رفتن لبه جوی آب...
دویدن توی خیابان با تمام وجود و شادی
و خندیدن از ته دل
می دونی؟ حتی اگر خوشبخت ترین آدم دنیا هم باشی از یک سن به بعد دیگه خنده ها از ته دل نخواهد بود...
یا شاید هم گریه کردن
گریه کردن برای چیزهایی که بقیه فکر می کنند ارزش نداره مثل گریه برای ماهی گلی شب عید که مرده ... گریه برای شکستن هدیه یادگاری که یک دوست بهت داده و ...

داری می خندی؟
حق داری! گفتم که دنیاهامون با هم فرق داره
راستی
! برای بزرگ شدن عجله نکن. وقت بسیار است

 



 
 
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  

دوشنبه 25 آذر 1387
- کجایی؟
این چه طرز درس خوندنه؟
من از اول نباید راهنمایی پایان نامه تو رو قبول می کردم؟

 

چهارشنبه 4 دی ماه 1387
- این هیچ ارزشی نداره؟
تو به چهل و پنج صفحه می گی پایان نامه؟
همه اش هم که از فاضل و باکاک نوشتی؟
این که می شه کپی
همین طوری رفتی واسه خودت یک چیزهایی نوشتیا
خیلی کار خودتو پیچیده کردی
ناراحت نشی من اینها را می گما!
(نه استاد هر چی بگید حقمه. حالا در این حدی که دیدید در کل چطور بود؟)

 (با نگاهی معنا دار):
متوسط



 
گپ شيرين
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦  

قرار بود هر جور هست سر مصاحبه با خانم اشراقی حضور داشته باشم. روز قرار که معین شد سعی کردم شئونات اسلامی را بیشتر از معمول رعایت کنم و با بسم الله خودم را برای انجام این مصاحبه آماده کنم. پیش بینی من از خانم اشراقی، زنی خشک بود که به سختی می شد حتی چشمهایش را از زیر چادرش دید و احتمالا گفتگو را با درود بر رهبر و روح پرفتوح امام و شهدا شروع می کند.
وارد اتاق مصاحبه که شدیم خانمی میانسال، خوش رو، بشاش، بسیار زیبا، با چادر و روسری آراسته و مرتب، یک پالتو چهارخانه خوش رنگ، کفشهایی مد روز هم رنگ با پالتو، شیک و در عین حال ساده و موقر به عنوان خانم زهرا اشراقی به ما معرفی شد. آنقدر صمیمی و خوش برخورد بود که حمید جرأت کرد از او شیرینی عروسی دخترش با پسر آقای خرازی را طلب کند و او قول داد که بعدا حتما این شیرینی را بدهد.
قابل پیش بینی بود که مصاحبه یا به زعم خودش گپ ما بسیار شیرین و جذاب باشد. با وجود کم بودن زمان، از مصاحبت او سیر نمی شدیم. تا مدتی بعد از اتمام وقت مصاحبه، او همچنان مشغول صحبت کردن و گپ زدن با ما بود.
طرز فکر و عقاید او بسیار روشن بود و به هیچ وجه نمی شد ذره ای تفکرات سنتی و خشک و غیرقابل انعطاف در او دید. طوری که در پایان مصاحبه گفت: خیلی تند حرف زدم خوب که کاندید نشدم. یک کاری کنید مجله تان را توقیف نکنند.
بعد از مصاحبه احساس خوبی داشتم نه به خاطر اینکه همسر محمدرضا خاتمی را از نزدیک دیده بودم و با او گپ زده بودم بلکه به این خاطر که با  نوه امام و طرز تفکراتش آشنا شدم و بسیاری از زمینه های فکری ام که در اثر ناآگاهی و زود قضاوت کردن درمن شکل گرفته بود، برطرف شد.
راستش کمی از خودم خجالت کشیدم. هر چند من همیشه برای امام خمینی و فرزندانش از جمله مرحوم احمد و نوه خوش سیمایش حسن احترام بسیاری قائل بودم اما باز هم یک سری عقایدی در مورد آنها ذهن من را قلقلک می داد که نشأت گرفته از فضای بسته جامعه ما بود.
این خیلی مهمه که ما آدمها راحت و زود قضاوت نکنیم و مهمتر از اون اینکه همه را با یک چوب نرانیم.



 
دانشگاه تهران در این روزهای برفی: زیباتر از همیشه
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦  

              

دانشکده علوم اجتماعی
دانشکده علوم اجتماعی

دانشکده ادبیات
مجسمه فردوسی در حیات دانشکده ادبیات

fine arts
دانشکده هنرهای زیبا

سر در دانشگاه

سردر
نمای سردر از داخل دانشگاه

سردر دانشگاه
نمای سردر دانشگاه از بیرون



 
دعای بارون
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦  

آخه خدایا پاییز داره کم کم تموم می شه و ما یک بارون پاییزی ندیدیم.
شروع کردم به خودندن دعای بارون:

ببار اي ابر بهار
با دلم به هواي زلف يار
ببار اي ابر بهار
با دلم به هواي زلف يار
داد و بيداد از اين روزگار
ماه دادن به شبهاي تار
اي بارون
اي بارون، اي بارون
ماه دادن به شبهاي تار اي بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار اي بارون
ببار اي ابر بهار
ببار اي بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبهاي تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار
اي بارون
دلم خون شد خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخي لبهاي سرخ يار
به ياد عاشقاي اين ديار
به کام عاشقاي بي مزار
اي بارون

عصر که شد در حالی رسیدم به مقصد که خیس خیس خیس بود
ممنون خدا



 
زندگی و يک دم ...
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦  

 مدیریت بحران یا یک همچین چیزی درس می داد؛ توی گروه ارتباطات. هماهنگ کرده بودم که توی کلاسش شرکت کنم اما همزمان شد با کلاس عباس یا شایدم دکتر جون. به هر حال نشد! و شاید هم بهتر که اگر شده بود امروز حالم خرابتر از این بود.
نمی دونم این روزها چطوری این بحران واقعی را مدیریت می کنه. اون هفته سر تمام کلاسهاش گریه کرده بود شاید داشته واحد عملی به دانشجوهاش ارائه می داده. نمی دونم هر چی بود شنیدن اون خبر از دورن منو خراب کرد و به هم ریخت.
استاد گروه ارتباطات و مشاور اطلاعاتی امنیتی رییس جمهور در دوران ریاست جمهوری خاتمی حدود یکسال پیش همسرش را از دست داد و آخرهای ماه رمضان هم خبردار شد که پسر کوچکش در یک تصادف به کما رفته و دچار مرگ مغزی شده. چه روزهای بود اون چند روز! می گفت پسرم نمی دونه بین من و مادرش کدوم را انتخاب کنه. می گفت از یک طرف امیدورم این بچه برگرده از طرف دیگه آدمهایی که به قلب و کلیه و چشم و اعضای بچم احتیاج دارن پشت در اتاقش صف کشیدن.
می ترسید، می ترسید نکنه اعضای بچه را اهدا کنه اما روح سرگردون پسرک قصد برگشت داشته باشه و وقتی مسیر خونه را پیدا کنه که دیگه خونه ای در کار نیست و ...
تو بد مخمصه ای گیر کرده بود استاد مدیریت بحران.
به طاهره گفتم می بینی خدا این چیزها را هم نشونمون می ده وباز ما آدم نمی شیم. باز هم به خاطر یک خار کوچیک که به دستمون می ره، زمین و زمون را به هم می دوزیم و
خوابگاه، کمیته انضباطی، خونه، شرکت، اجاره خونه، صاحبخونه بی انصاف، پایان نامه، بی پولی، حاجی، مادرشوهر، مادرزن، ترافیک و ... اصلا همه دنیا
چقدر احمقانه است همه چیز. چقدر ما آدمها کوچیک و بی ظریفیتم.
بچه توی کما بود که ما رفتیم شیراز و برگشتیم. جرات نداشتم از طاهره احوابش را بپرسم تا اینکه اون شب توی خونه سمیه وقتی که سرخوش سرخوش بودن و یادم رفته بود چی به چیه، عکسی از خاتمی توی مجله شهروند امروز دیدم با این شرح: خاتمی و کروبی در مراسم ترحیم فرزند علی ربیعی ...
چه اهمیتی داره مشاور امینتی رییس جمهور یک مملکت باشی اگر قرار باشه همه سران مملکتی از چپ گرفته تا راست برای دیدنت به مراسم ترحیم پسر کوچولوت بیان، دنیا چه بی ارزشه! ای کاش می فهمیدیم.
نمی دونم چند تا علی ربیعی باید داغدار بشن تا آدمهای کوچکی مثل من بفهمیم که این به در و دیوار کوبیدنها بی خوده و یک کم به خودمون بیایم. چند تا محمدجواد ربیعی باید مرگ مغزی بشن و آدمهای در حسرت اعضای بدنش بمونن تا من بفهمم زندگی به یک دم بستگی داره و من همه زندگیم را خلاصه کردم توی چه چیزهایی...



 
سلام ذهن مجازی
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦  

بلاخره ؛ذهن مجازی؛ راه افتاد. فقط قول بدید آذرین را فراموش نکنید و بهش سر بزنید.
البته ؛ذهن مجازی؛ شامل مطالب مختلفی از جمله نوشته های من در نشریات دلنوشته مطالب علمی در مورد رسانه مطالعات فرهنگی و ارتباطات و یادداشتهای فرهنگی اجتماعی خواهد بود و از این نظر کمی با آذرین متفاوته
راستی باز هم از داروغه ممنون. چند بار ذهن مجازی داشت نابود می شد و داروغه نجاتش داد. البته قول نمی دم این اتفاق دیگه نیفته!!!



 
نمی دانم
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦  

با همه عشق و علاقه ام به آذرین در حال کوچ به یک وبلاگ با امکانات بیشتر هستم.
آذرین را دوست دارم چون یک هدیه بود. هدیه برای عزیزی که کمتر از هر کس دیگر به آذرین سر زد و موجب شد فضای آذرین که قرار بود کاملا شاعرانه باشد نوعی دیگر رقم بخورد. فرقی نمی کند وبلاگ جدیدم ؛ذهن مجازی؛ را هم با عشق به صاحب آذرین تقدیم می کنم.
به هر حال از همه دوستانی که این روزها سر می زنند و پست جدیدی نمی بینند عذر می خواهم. سرم بسیار شلوغ است. در حال آپلود شماره جدید مجله علمی گلوبال مديا هستم.
به هر حال به زودي ادرس ؛ذهن مجازي؛ را اعلام مي كنم. از همين الان از داروغه عزيز به خاطر كمك هاش در ويرايش قالب ؛ذهن مجازي؛ ممنونم.
راستي! نه ولش كن! قرار نبود پست بگذارم پس خيلي شفاف و روشن و محض اطلاعتون مي گم: خيلي دلم گرفته!!! توي يك وضعيت ندانم كاري هستم! اين روزهاي تنها حرفم همين است:

 نمي دانم...

 



 
روز خاتمی
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦  

      

تازه داشتیم فرق چپ و راست را می فهمیدیم که سید خوش رو و خوش کلام سر و کله اش پیدا شد. نیاز به تبلیق نداشت، پیرمردها و پیرزنهایی هم که هنوز فرق چپ و راست را نمی دانستند می خواستند سید را انتخاب کنند. چه برسد به دانشجویان و بقیه. هنوز از یادآوری آن دوران حالم دگرگون می شود. دبیرستانی پشت کنکوری عاشق هیاهو و هیجان.
یادش به خیر هم ما توی کنکور قبول شدیم هم سید توی انتخابات. ما شروع کردیم به جنگ با جزوه و سید به جنگ با همه. او باید جواب 20 میلیون رای را می داد و ما جواب مامان و بابا و استادا و شهریه کمر شکن. او برای ما می جنگید و ما هم برای خودمان و هم گاهی برای او. آنقدر بلا سر سید و ما آمد که کم کم داشتیم همدیگر را فراموش می کردیم.
ما را از بالای پنجره های خوابگاهمان انداختند پایین، سید را از مسند قدرت. ما را از کلاسها اخراج کردند و سید را از محافل تصمیم گیری. ما را به جان سید انداختند  و نمی دانم سید هم به جان ما افتاد یا نه! ما توقیف شدیم و سید هم دم به دم توقیف می شد. ما سانسور شدیم و سید هم دم به دم خود را سانسور می کرد. ما کتک می خوردیم و سید دم به دم گونه خود را سرخ نگه می داشت. ما پشت میله رفتیم و سید به قول یک دوست برای ما دست تکان می داد.
او هر 9 روز با یک بحران روبرو بود و ما هم. بحران او بحران ما و بحران ما هم برای او بود.
شاید داشتیم از هم دور می شدیم. هم ما کم کم فراغ التحصیل می شدیم هم او.
تا اینکه  او گریه کرد ما هم گریه کردیم و با هم تصمیم به ادامه گرفتیم. دوباره هر دو قبول شدیم هم ما و هم او ...
امروز از آن روزها 10 سال می گذرد، سید در حال دنیا گردی است و ما قید دنیایمان را زده ایم و چشم به بهشت آخرت دوخته. از آن روزها 10 سال می گذرد و دیگر نه او گریه می کند و نه ما. بویی از قرار و مدار برای ادامه نمی آید و ما سخت امروزمان را چسبیده ایم. این روزها هر روز با 9 بحران روبروییم و فردا را فراموش کرده ایم. این روزها را به یاد روزهای خاتمی سپری می کنیم. روزهای بحرانی اما شیرین خاتمی.

                                          روز خاتمی مبارک



 
می خواهم زنده بمانم
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦  

بعد از یک هفته سگ دو زدن، بعد از یک هفته این طرف و اون طرف دویدن و بعد از یک هفته اعصاب مصرف کردن توی این شهر شلوغ و آلوده که به قول یک دوست، نمی تونی ازش انتظار آرامش داشته باشی روز پنج شنبه بر خلاف روزهای قبلی که حال خوشی نداشتم و هر روز با روحیه و اعصاب خراب به گذراندن امورات می گذروندم،  تصمیم گرفتم روزم را شاد شروع کنم. تصمیم گرفتم از در بیرون نرم تا آرامشی را که از خواب خوب شب قبل گرفته بودم نگه دارم.

یک آهنگ شاد برا خودم پخش کردم و شروع کردم به انجام دادن کارهام که مهمترینش ایمیل زدن به عباس بود. اون ایمیل یک هفته عقب مونده بود و فرستادنش خیلی حالم را خوب کرد.

کم کم ظهر شد و من طبق یک عقیده شخصی خودم که دوست ندارم موقع اذان موسیقی گوش کنم رادیو را روشن کردم تا اذان پخش بشه. هنوز مشغول وبگردی بودم و داشتم جلوی خودم را می گرفتم که از خواندن اخبار مربوط به اعتراضها مردمی، دروغهای دولتی، خبر افتضاحهای نمایشگاه کتاب، آبگیری سد سیوند، ارقام بالای اعتیاد و برخورد با زنان و دختران، طبق معمول اعصابم خورد نشه که یهو اذان تمام شد صدای نحس مجری رادیو شروع کرد: "مرگ به ما خیلی نزدیک شده. آره می شه جبران کرد. ولی گاهی خیلی دیر می شه....

و صداهایی پخش شد که مطمئن شدم مربوط به نوار معروف سیاحت غربه. موسیقی رعب آوری همراه با صدای ناله های یک مرد...

و اون صدا قطع شد و سخنرانی شروع کرد به توجیح این که مرگ اونقدرها هم بد نیست اگه ما آدمهای خوبی باشیم و چنین و چنان. مرگ به ما نزدیکه و تازه اول زندگیه. خیلی هم خوبه. تو رو با خدا روبرو می کنه والقصه.

من با حرف علمی زدن از مرگ مشکلی ندارم ولی چرا باید بعد از پخش اذان به قول خودشون روح بخش باید بحث مرگ کنند. چرا اینها اصرار دارن بگن بد بودن زندگی، ناراحت بودن و نا آرام بودن ادمها توی زندگی طبیعیه و این مرگه که خوبه و آغاز زندگی.

من می دونم که اینها بازیهای سیاسی رادیو تلویزیون دولتی ماست که شادابی و نشاط زندگی را فقط برای شعار دادن می خواهد. این دولت می خواهد زندگی جهنمی این مردم را به خدا منصوب کند و وعده و عید آن دنیا را به آنها القاء کند.

کور خوانده اید. درسته که حالم بده. درسته که حالم ازتون به هم می خوره درسته که هیچ امیدی به زندگی در جامعه ای که شما بالای سرآن هستید ندارم و درسته که به خوشبختی و آرامش در دنیای دیگری غیر از این که شما ساخته اید فکر می کنم اما کور خوانده اید. من می خواهم زندگی کنم، آنطور که دوست دارم و این زندگی را حتی  از میان میله های نامرئی زندانی که شما  ساخته اید می جویم. کور خوانده اید زندگی و نشاط آن حق مسلم من است حتی اگر آن را به امید آمدن لحظه مرگ بجویم.

اما این را بدانید که اگر زندگی ما مردم را شما رقم می زنید مرگمان را رقم نخواهید زد. مطمئن باشید آنانی را که شما ارشاد می کنید، محکوم می کنید، به زندان می اندازید  یا قصاص می کنید زودتر از شما به بهشت می روند. خدای آنها مهربان و بخشاینده است.



 
خسته نباشید آقای ده نمکی
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦  

می دانم خیلی کار سختی است این که همزمان در یک فیلم هم بتوانی مردم را با جکهای تاریخ گذشته بخندانی و هم حالشان را از دیدن صحنه های خونین به هم بزنی، هم از ارزش ها بخواهی دفاع کنی و هم به مسخره بگیری هر چه ارزش است، هم گیشه را داشته باشی و هم به معنا پرداخته باشی، هم ایدئولوژی تزریق کنی و هم هزل و هجو را به مخاطب بخورانی، هم سیمرغ بلورین بخواهی و هم از تابلوترین جلوه های ویژه استفاده کنی.

خسته نباشید. هیچ کس مخصوصا از آدمهای همفکر شما چنین قدرتی را نداشت که بتواند در عرض دو ساعت تمام هشت سال دفاعی را که خودتان مقدس خوانده بودید به باد فنای معده یک رزمنده اخراجی بفروشد.

واقعا خسته نباشید تا به حال هیچ کدام از جانبازان، شهدا، بسیجیان و حتی شلمچه نویسان و یالثارات خوانان نتوانسته بودند این واقعیت تلخ را به مردم بفهمانند که جبهه ای ها آنقدر بی قدر و بیکار بودند که شب تا صبحی را کلاغ پر و بشین و پا شو کنند تا مبادا همرزمشان به خاطر اشتباهِ کرده، تنبیه شود. واقعا عجب از خودگذشتگی های بزرگی در این جبهه ها می شده و ما مردم نمی دانستیم!!!!

خسته نباشید آقای ده نمکی

کار سختی است که آدم با نشان دادن بدنی بی سر و بی پا و در حال جان کندن بخواهد نشان دهد جبهه چه فضای سهمگینی داشته واقعا سخت است. من فکر می کردم فیلم از کرخه تا راین با آن همه لطافت که توانست حقایق خشن جبهه را نشان دهد کار سختی کرده بود چقدر اشتباه می کردم.

راستی جلب رضایت هنرپیشه ها هم کار سختی بوده. اینکه محمدرضا شریفی نیا حاضر شود از نقشهای قبلی خود کپی پیست کند توی فیلم شما و یا اکبر عبدی همانی باشد که همیشه هست و البته جالب هم هست کار سختی بوده مگه نه؟

حرف برای گفتن زیاد است و اینکه چقدر سخت است آدم با هزار دل وامید فیلم بسازد برای معنا و یهو زبانم لال گیشه اینقدر جواب دهد. مردم ما به خندیدن احتیاج دارند مخصوصا خندیدن به ارزشهایی که لحظه به لحظه با دوز بالا و با زور بهشان خورانده می‌شود مخصوصا که مسعود ده نمکی آدم را از این ارزشها بخنداند. پس اگر اقبال به گیشه فیلم شما روی آورده خواهشا دوباره به هوس اجرای ایده های به این جالبی نیفتید. الهی شکر که جشنواره نه به شما مرغ داد نه تخم ببخشید نه سیمرغ وگرنه متهم می شدید به کار بازاری ساختن!!!



 
افزایش ضریب امنیت اجتماعی!!!؟؟؟
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦  

اگر قرار باشه من به عنوان یک دختر موقع بیرون آمدن از در منزل علاوه بر اینکه باید نگران مزاحمهای خیابانی باشم باید نگران مزاحمتهای پلیس و نیروی انتظامی با اون فاطی کماندوهای بیرحمشون باشم پس این امنیت اجتماعی که می گن برای کیه؟
مگه من هم جزوی از این جامعه شیر تو شیر نیستم؟ مگه من هم یک شهروند نیستم؟ چرا حدود یک هفته ایه که می ترسم آره می ترسم مانتو سبزم را بپوشم؟ چرا می ترسم به جای مقنعه مشکی شال و روسری بپوشم؟ این امنیت اجتماعی قطعا برای زنها و دخترها نیست. حالا بیاییم بر سر مردان و پسران. کدام پدری از شنیدن این خبر که توی خیابان به دخترش تذکر دادن خوشحال می شه. کدام مردی از اینکه بشنوه تو خیابابون، یک مرد دیگه به زنش گفته خانم حجابت را رعایت کن احساس امنیت می کنه و کدام برادر خوشحال می شه که توی آگاهی بره خواهربازداشت شده خودش را بیرون بیاره.
آهای آقایانی که می شینید برای امنیت مردم شاخص تعیین می کنید همه حتی بیسوادهاش هم می دوننن که اون دختری که به قول شما مانکنه و با ظاهری ناجور میاد بیرون همه مشکلش اون صورت و ظاهرش نیست. اون دختر درونش آشفته است. اون دختر روحشه که مشکل داره اون دختر دختر بدی نیست اون دختر حتی اگر به زعم شما بد هم باشه سزاوار اون رفتار کثیفی نیست که من دیشب توی اینترنت دیدم که جیغ می زد و التماس می کرد که سوار ماشین پلیس نکننش و ماموران جلادتر از شمر شما با کتک سوارش کردن.
چرا فقط به فکر ظاهر و تظاهرید. آیا تا به حال به عمق روح و شخصت اون جوون فکر کردید که اگر می کردید این نبود وضع امروز جوونهای معصوم ما!!!



 
برای چشمهايت
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦  

این شبها

خواب چشمهایت را می بینم

 که تسبیح اشک می اندازند

 پای سجاده چروک خورده گونه هایت

 



 
بدون عنوان ...
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦  

 

- امروز عصر دارم می رم تهران

- آه، آخی ننه!

- ای وای چرا؟

- آخه دیگه نمی بینمت!!

- خدا نکنه! این دفعه که برم زود برمی گردم. زیاد نمی مونم تهران

 

بهش دروغ گفتم. اصلا قرار نبود به این زودی ها برگردم شیراز. دروغ گفتم تا حداقل به امید زود برگشتن من هم که شده بمونه.

نمی تونم باور کنم. این صدای ضعیف و غمگین و ناامید صدای اون کسی باشه که ابهت صداش مثل یک مرد بود. مثل یک ... شیرزن

خواهش می کنم بمون!

بمون!

بمون!

واقعا می خوام زود برگردم.

 می خوام زود برگردم شیراز بیام پیشت بمونم و شبهایی که از درد پا و یا از ناراحتی و پریشونی و تنهایی یا حتی از ترس قضا شدن نماز صبح خوابت نمی بره کنارت بمونم.

به هر حال اینجا هم که هستم شبها خوابم نمی بره. دچار کابوسم. کابوس اخرین جمله ای که گفتی. کابوس دیگه ندیدنت!

دلم می خواد بهت بگم. بگم این روزها چه حالیم. بگم این روزها توی خیابون، سرناهار، موقع تمیز کردن بخچال فریز و ... فرقی نمی کنه، به هر حال تا یادم به تو میفته اشکام میاد پایین. تو همه بچگی و نوجوونی منی، چطور می شه ازت بگذرم!

یادت می یاد وقتی دفتر دار مدرسه ذاکر حسین بودی، هر بچه ای رو که برای کتک زدن به دفتر می آوردن تو ضامنش می شدی! همه بچه ها دیگه می دونستن که برای فرار از ترکه آقای ناظم و مدیر می تونن روی خانم دفتر دار مهربون حساب کنن! یادته منو همیشه همرات می بردی مدرسه؟ اون موقع هنوز مدرسه نمی رفتم. بعدش هم که مدرسه ای شدم هر وقت از مدرسه برمی گشتم یک راست می آمدم پبش خودت می موندم. عاشق خوراکی هات بودم.

یادته وقتی خیاطی می کردی من برات الگو می کشیدم؟ یادته وقتی بهم گلدوزی رو یاد دادی چه خوشحال بودی؟ نمی دونم چرا فکر می کردی من کم حوصله می تونم مثل خودت هنرمند بشم. الان حتی یک کوک هم نمی تونم بزنم واقعا ببخشید!

آخ شبهای عید یادش یه خیر. چه کیفی می داد که مامان بزرگ آدم شاگرد خانم وحید معروف ترین استاد خیاطی شهر باشه. همه از اینکه مامان بزرگ من برام لباس عبد می دوزه تعجب می کردند.

یادته وقتی می رفتیم کوه دراک؟ من و تو از همه جلوتر می زدیم. همیشه من و تو زوتر از بابام و محمد و عمو و بقیه می رسیدیم. تو یک کوهنورد حرفه ای بودی با اینکه چادر سرت بود. پرواز می کردی روی این دراک و باباکوهی. کی باور می کنه که الان حتی تا دستشویی هم به سختی می تونی بری و من اینجا! توی این تهران لعنتی شبها از ترس اینکه نکنه تو توی راه وضو گرفتن و دستشویی رفتن زمین بخوری خوابم نمی بره؟

یادته وقتی رفتم تهران مرتب بهم زنگ می زدی؟ دیشب وقتی زنگ زدم بعد از گفتن چند جمله ضعیف خودت ازم خواحافظی کردی صدات در نمی آمد از دست اون قرص های جهنمی.


یادته؟

یادته؟

یادته؟

نمی تونم. نمی تونم بیشتر از 20 سال زندگی لحظه به لحظه با تو رو توی این وبلاگ لعنتی بنویسم.

این روزها همه چیز لعنتی شده. همه چیز لعنتی شده حتی اون اشک هایی که الان دارم می ریزم لعنتی هستن!

بمون

خواهش می کنم بمون

من

دیگه

نمی تونم

من

زود

بر می گردم

من

...