- امروز عصر دارم می رم تهران
- آه، آخی ننه!
- ای وای چرا؟
- آخه دیگه نمی بینمت!!
- خدا نکنه! این دفعه که برم زود برمی گردم. زیاد نمی مونم تهران
بهش دروغ گفتم. اصلا قرار نبود به این زودی ها برگردم شیراز. دروغ گفتم تا حداقل به امید زود برگشتن من هم که شده بمونه.
نمی تونم باور کنم. این صدای ضعیف و غمگین و ناامید صدای اون کسی باشه که ابهت صداش مثل یک مرد بود. مثل یک ... شیرزن
خواهش می کنم بمون!
بمون!
بمون!
واقعا می خوام زود برگردم.
می خوام زود برگردم شیراز بیام پیشت بمونم و شبهایی که از درد پا و یا از ناراحتی و پریشونی و تنهایی یا حتی از ترس قضا شدن نماز صبح خوابت نمی بره کنارت بمونم.
به هر حال اینجا هم که هستم شبها خوابم نمی بره. دچار کابوسم. کابوس اخرین جمله ای که گفتی. کابوس دیگه ندیدنت!
دلم می خواد بهت بگم. بگم این روزها چه حالیم. بگم این روزها توی خیابون، سرناهار، موقع تمیز کردن بخچال فریز و ... فرقی نمی کنه، به هر حال تا یادم به تو میفته اشکام میاد پایین. تو همه بچگی و نوجوونی منی، چطور می شه ازت بگذرم!
یادت می یاد وقتی دفتر دار مدرسه ذاکر حسین بودی، هر بچه ای رو که برای کتک زدن به دفتر می آوردن تو ضامنش می شدی! همه بچه ها دیگه می دونستن که برای فرار از ترکه آقای ناظم و مدیر می تونن روی خانم دفتر دار مهربون حساب کنن! یادته منو همیشه همرات می بردی مدرسه؟ اون موقع هنوز مدرسه نمی رفتم. بعدش هم که مدرسه ای شدم هر وقت از مدرسه برمی گشتم یک راست می آمدم پبش خودت می موندم. عاشق خوراکی هات بودم.
یادته وقتی خیاطی می کردی من برات الگو می کشیدم؟ یادته وقتی بهم گلدوزی رو یاد دادی چه خوشحال بودی؟ نمی دونم چرا فکر می کردی من کم حوصله می تونم مثل خودت هنرمند بشم. الان حتی یک کوک هم نمی تونم بزنم واقعا ببخشید!
آخ شبهای عید یادش یه خیر. چه کیفی می داد که مامان بزرگ آدم شاگرد خانم وحید معروف ترین استاد خیاطی شهر باشه. همه از اینکه مامان بزرگ من برام لباس عبد می دوزه تعجب می کردند.
یادته وقتی می رفتیم کوه دراک؟ من و تو از همه جلوتر می زدیم. همیشه من و تو زوتر از بابام و محمد و عمو و بقیه می رسیدیم. تو یک کوهنورد حرفه ای بودی با اینکه چادر سرت بود. پرواز می کردی روی این دراک و باباکوهی. کی باور می کنه که الان حتی تا دستشویی هم به سختی می تونی بری و من اینجا! توی این تهران لعنتی شبها از ترس اینکه نکنه تو توی راه وضو گرفتن و دستشویی رفتن زمین بخوری خوابم نمی بره؟
یادته وقتی رفتم تهران مرتب بهم زنگ می زدی؟ دیشب وقتی زنگ زدم بعد از گفتن چند جمله ضعیف خودت ازم خواحافظی کردی صدات در نمی آمد از دست اون قرص های جهنمی.
یادته؟
یادته؟
یادته؟
نمی تونم. نمی تونم بیشتر از 20 سال زندگی لحظه به لحظه با تو رو توی این وبلاگ لعنتی بنویسم.
این روزها همه چیز لعنتی شده. همه چیز لعنتی شده حتی اون اشک هایی که الان دارم می ریزم لعنتی هستن!
بمون
خواهش می کنم بمون
من
دیگه
نمی تونم
من
زود
بر می گردم
من
...