قرار بود هر جور هست سر مصاحبه با خانم اشراقی حضور داشته باشم. روز قرار که معین شد سعی کردم شئونات اسلامی را بیشتر از معمول رعایت کنم و با بسم الله خودم را برای انجام این مصاحبه آماده کنم. پیش بینی من از خانم اشراقی، زنی خشک بود که به سختی می شد حتی چشمهایش را از زیر چادرش دید و احتمالا گفتگو را با درود بر رهبر و روح پرفتوح امام و شهدا شروع می کند. وارد اتاق مصاحبه که شدیم خانمی میانسال، خوش رو، بشاش، بسیار زیبا، با چادر و روسری آراسته و مرتب، یک پالتو چهارخانه خوش رنگ، کفشهایی مد روز هم رنگ با پالتو، شیک و در عین حال ساده و موقر به عنوان خانم زهرا اشراقی به ما معرفی شد. آنقدر صمیمی و خوش برخورد بود که حمید جرأت کرد از او شیرینی عروسی دخترش با پسر آقای خرازی را طلب کند و او قول داد که بعدا حتما این شیرینی را بدهد. قابل پیش بینی بود که مصاحبه یا به زعم خودش گپ ما بسیار شیرین و جذاب باشد. با وجود کم بودن زمان، از مصاحبت او سیر نمی شدیم. تا مدتی بعد از اتمام وقت مصاحبه، او همچنان مشغول صحبت کردن و گپ زدن با ما بود. طرز فکر و عقاید او بسیار روشن بود و به هیچ وجه نمی شد ذره ای تفکرات سنتی و خشک و غیرقابل انعطاف در او دید. طوری که در پایان مصاحبه گفت: خیلی تند حرف زدم خوب که کاندید نشدم. یک کاری کنید مجله تان را توقیف نکنند. بعد از مصاحبه احساس خوبی داشتم نه به خاطر اینکه همسر محمدرضا خاتمی را از نزدیک دیده بودم و با او گپ زده بودم بلکه به این خاطر که با نوه امام و طرز تفکراتش آشنا شدم و بسیاری از زمینه های فکری ام که در اثر ناآگاهی و زود قضاوت کردن درمن شکل گرفته بود، برطرف شد. راستش کمی از خودم خجالت کشیدم. هر چند من همیشه برای امام خمینی و فرزندانش از جمله مرحوم احمد و نوه خوش سیمایش حسن احترام بسیاری قائل بودم اما باز هم یک سری عقایدی در مورد آنها ذهن من را قلقلک می داد که نشأت گرفته از فضای بسته جامعه ما بود. این خیلی مهمه که ما آدمها راحت و زود قضاوت نکنیم و مهمتر از اون اینکه همه را با یک چوب نرانیم.