امان از مهربونی
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸  

دلم گرفته

چرا ما آدمها گاهی نسبت به هم بد می شیم و اصلا برامون مهم نیست که با هم بدیم. مگر خوب بودن چه ایرادی داره. اگر همه خوب نباشن آره خوب بودن برای یک عده می شه دردسر ولی وقتی همه خوب باشن و با وجود تفاوتها با هم زندگی کنند دیگه هیچ کس اذیت نمی شه.

البته این چیزی که می گم در مورد جمعهای کوچیک مثل جمع ما توی شرکته. امروز پاک سیما به همه ما بدجوری توهین کرد شوریان هم طرحی را که همه دارن اجرا می کنند به مسخره گرفت. اما من چه کار کردم!! بعد از اون همه بحث و جدل باهاشون خیلی مهربونانه و دوستانه حرف زدم و با این کارم به بقیه هم توهین کردم.

این بار اول نیست که به خاطر مهربونی بیجا خودم ضربه می خورم. امشب بعد از مدتها احتیاج به قرص آرامبخش پیدا کردم. هیچ وقت این جمله طلایی خاله نازی را یادم نمی ره وقتی که من و بهاره و لیلا و محمد و حسن براش جشن تولد ناگهانی گرفتیم. من اون موقع نفهمیدم خالم چی گفت اما توی چند سال اخیر بارها  و بارها یاد اون جمله خاله ام افتادم: بچه ها شما خیلی مهربونید و از این مهربونی تون ضربه می خورید.

حالا بعد از گذشت بیشتر از 10 سال از اون روز برای چندمین بار طعم تلخ ضربه از ناحیه مهربونی را چشیدم. هر چند تلخ تر از ضربه های قبلی نبود اما چون بد موقع بود بدجوری اذیتم می کنه.

 

خدایا مهربونی را از آدمهای مهربون نگیر

ولی به بدجنسها هم کمی انصاف و گذشت بده!!